دو واحد خریت پیشرفته !

هر کی پیام سیاسی بده از کلاس اخراج میشه !

امتحان میان ترم خرکی (1)
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/۳٠   کلمات کلیدی: امتحان میان ترم خرکی!

نطق پیش از دستور :: همه مریدانی که در کلاس "دو واحد خریت پیشرفته" شرکت دارند ، پایان هر ماه "امتحان میان ترم خرکی" خواهند داشت ، سئوال در همینجا مطرح میشود ، و مریدان موظفند پاسخ  خود را در قالب طنز (نظم یا نثر) کامنت نمایند ، بدیهی است بهترین پاسخها  در همینجا منتشر خواهد شد و دانشجویان متخلف اخراج میشوند ، ضمناً به جهت جلوگیری از هرگونه تقلب ، کامنتهای این پست تا سه روز مخفی خواهد ماند!

سئوال این ماه ، راجع به خبر زیر بنویسید::

آفتاب نیوز ، چهار شنبه 29 آذر 91 :: مسافری که با تظاهر به خود کشی در ایستگاه های مترو باعث ایجاد وفقه در حرکت قطار ها شده بود؛ به ۳ ماه حبس و ۱۰ میلیون ریال جزای نقدی در حق شرکت بهره برداری تهران محکوم شد.

نطق بعد از دستور ، مزاح با حضرت حافظ :: غزلواره طنز زیر ، از سروده های حضرت شیخ به جهت راهنمایی و انبساط مریدان (با این توضیح که اسامی ذکر شده تصادفی و فقط جهت رعایت قافیه است و در جنوب کشور به مجموعه جزایر تنب بزرگ و کوچک "تنبان" گویند !) 

دوش در میخانه می فـــــــــرمود پیـــــــــــر مِی فُروش ،

مِی گران شد ،شد فراوان شیشه ی ِ نوشابه ، نوش !

هیچ دیواری میـــــــان عاشـــــــق و معشـــوق نیست ،

من گُمـــــــــــانم این جَفَنگیٌات باشد از سـُــــــــــروش !

نارفیقان ، ناکَســـــــــــان ، از پشت خنجــــَــر می زنند ،

فکــــــــــــر کُن ! ، وقتِ خماری خوانده این را ، داریوش ،

"اندکـــــــــــــــی مـــــَـــــرهَم مُداوا می کند زخم تَنَم ،"  

زخم شد ماتحت شیخ از این کـــــــِـــــــراماتِ گوگوش !

در جــــَـــــــــــــوانی پاک بودن شیوه یِ پیغمبری است ،

ای جــــــــوان سوراخ مـــار است این ، نباید کَرد توش !

ســـَـــــــرزمین حیدر است اینجا ، نه جـــــای دیو و دَد ،

فاش مـــی گویم بداند تازی یِ  دِشـــــــــــداشه پوش !

بی ادب این بَند تُنبـــــــان نیست ، این تنبان مـــاست ،

هست تنبان تو در "بُــــــرجُ العَرَب"  بَهــــــــــــــر فروش !

بر هَمان جــــــــــــــایی که مــــــــی سوزد بریزید آب را ،

گفت آن عالی مقــــــــام آن نکته دانِ تیــــــــــــزهوش !

کیسه خالی گشت و حتٌی خودکشی هم سخت شد،

زندگــــــــی آزاد شـُـــد ، یارانه ای شُد مــــــرگِ موش !

گفت حافظ مــــــــوش دارد گوش و هـــــــر دیوار موش ،

پس سخن کوتاه می گویم ، خَفه ، سـاکِت ، خموش !


ما ، اسمال کله خر ، و سوفیالورن! (4)
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٩/٢۸   کلمات کلیدی: ماجراهای اسمال کله خر!

نطق پیش از دستور :: شوخی با حضرت خیام !

"یاران موافق هـمـه از دست شـــــدند"

اوباش و اراذل همـه سرمست شدند !

سر بسته نوشتیم ، کِه دانی کِه چرا ؟

فرهیختگان نوکـــر دَربَست شـــــدند !

راستش هیچوقت واسه هیشکی ، به غیر از شما و بقیه ، تعریف نکردم . همون اولین باری که اسمال بی کله رو سوار بر پاجیرو و کنار خانومش دیدم ، و اسمال کله خر مثل خارجیها ژستی گرفت و گفت :: همسرم صفورا جان ، یاد اون کله ای افتادم که سال آخر دبیرستان از اون نوش جان کردم . همیشه برام سئوال شده بود که چرا نمیتونم به هیچ بانویی اظهار علاقه کنم ، و هر دختری بعد از چند جلسه صحبت کردن و نشست و برخاست ، به من میگه "سیب زمینی" ، ولی بالاخره مثل روانکاو ها رجعت کردم به دوران طفولیت خودم ، و دلیل اون برام روشن شد!

ماجرا برمی گشت به دختری به نام صفورا ، که درست در دبیرستان بهشت آیین ، و روبروی مدرسه ما تحصیل میکرد ، دختری قد بلند و خوش تراش ، با چشمایی که بین صد تا دختر جوری برق میزد که از صد متری قابل تشخیص بود! ، هیچی از "سوفیالورن" ایتالیایی کم نداشت ، یه دبیرستان تو نخ اون بود! ....بیشتر بگم خطرناکه ، بی خیال!

یه روز بهاری ، بعد از تعطیل شدن مدرسه ، اسمال بی کله من رو کِشید تو یه کلاس خلوت ، راستش اولش ترسیدم ، ولی بعد از اونی که با التماس من رو نِشوند پشت یه نیمکت ، و یه برگ کاغذ سفید و یه خودکار جلوم گذاشت فهمیدم ماجرا چیه؟ ، یه نامه عاشقانه واسه صفورا ، .....با خط خوش شروع کردم نوشتن ، و بیش از هر چیز توصیف چشمای جذاب صفورا ، که مثل یه جفت خورشید ، زیر نور ماه میدرخشید!

گَند قضیه وقتی در اومَد که اسمال کله خر اون نامه رو داده بود دست صفورا ، و دختر خانم سابقه دار همون موقع نامه رو باز کرده بود ، نیم نگاهی به اون انداخته بود ، نامه رو داده بود دستش ، و به اسمال گفته بود :: ببینم ، تو مدرسه شما همین یکی بلده نامه عاشقانه بنویسه ، و از چشمای من تعریف کنه؟ گَمونم از خط تکراری ، و یا از اون خورشید تکراری ، ما رو شناخته بود!.....، چشمتون روز بد نبینه ، همون شب اسمال بی کله اومد در خونه ، فکر کردم واسه تشکر و قدردانی اومده ، ولی زمونیکه در رو باز کردم ، چنان با کله کوبید تو سَرَم ، که عقب عقب رفتم تو حوض وسط حیاط ، همون موقع بود که فهمیدم کله خر بودن یعنی چه ؟ ، این یادگاری روی پیشونیم از همون روز مونده!  ، از همون موقع بود که نوشتن نامه عاشقانه رو واسه یه عمر ترک کردم! 

زبان حال شیخ ، ارسالی از سنوبال عزیز ::

هر چند که خط خوش هنر هست ، ولی // در مورد شیخ  درد ســــر هست ولی !

در حســـرت "سوفیا" دل شیخ شکست // وقتی که رقیب "کله خـر" هست ولی !

نطق بعد از دستور ، عاشقانه خرکی :: دلم تنگ میشود برای زمانی که کنارم می نشستی ، دستهایت را زیر چانه ات میگذاشتی ، به چشمهایم خیره میشدی ، و هیچ نمیگفتی!

هر کی اینجا کلیک کنه ، دو نمره اضافه میگیره !


زمستان ، فقط کرسی !
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٩/٢٦   کلمات کلیدی: جدی ، فاقد خر!

نطق پیش از دستور ::این دست نوشته حضرت شیخ ، "در روز چهارشنبه 9 دی 1383 در ستون فراسوی دانش روزنامه جام جم" چاپ شده ، که توصیه میشود مریدان در آستانه فصل زمستان آن را به دقت بخوانند!

شاید زیاد شنیده باشید که قدیم ترها، حتی با نبودن سیستم گرمایش مناسب در مناطق سرد و برفگیر، کمتر خبری از بیماری هایی نظیر دردهای عضلانی و مفاصل و انواع و اقسام سرماخوردگی بوده است.به نظر شما علت آن چیست ؟پاسخ یک کلمه است. کرسى ، یک چهارپایه چوبى با اجاقى پر از آتش ، یا یک اجاق برقى که روى آن را لحاف بزرگى مى پوشاند. تعجب نکنید ، این مطلب شوخى نیست و در صورتى که در صحت آن شک دارید، ادامه آن را مطالعه کنید.

پاها مخصوصا کف آنها، بهترین راه تبادل حرارتى بدن انسان با محیط خارج است.تحقیقات گسترده پزشکى در حال حاضر این ادعا را ثابت کرده است. اما ایرانى ها از دیرباز به مطلب فوق پى برده و براى خنک کردن بدن ، ناشى از گرمازدگى و تب ، از شستن پاها در آب خنک استفاده کرده اند.همچنین براى گرم کردن خود، در اتاق سرد، پاهایشان را به کرسى سپرده اند؛ اما چگونه تبادل حرارتى از طریق پا صورت مى گیرد؟ پاسخ آن در جریان خون نهفته است.

خون بدن انسان با عبور از قلب در هر دقیقه حدود ۷۰بار پمپ مى شود و سیستم گردش خون ، از طریق رگها، خون حاوى غذا و اکسیژن را به تک تک سلولهاى بدن مى رساند.اگر پاهایتان را در یک هواى گرم داخل آب خنک قرار دهید، خونى که از پاها عبور مى کند، حرارت خود را از دست مى دهد و در مسیر گردش خود تمام سلولهاى بدن شما را خنک مى کند.همچنین در زمستان ها، گرم کردن پاها باعث گرم شدن خون جریان یافته در پاها مى شود و گرماى مطبوع ، از طریق رگها، تمام سلولهاى بدن شما را به نحو مطلوب گرم مى کند.تبادل حرارتى و گرم شدن بدن ، بویژه در زمستان ها و از طریق پاها، باعث گرم شدن تدریجى همه اعضاى داخلى بدن و استخوان ها از طریق گردش خون است.سطح بدن ، بویژه در خانمها از لایه ضخیمى از چربى پوشانده شده که مانند یک عایق حرارتى عالى عمل مى کند و مانع سردشدن یکباره بدن پس از انتقال به هواى فوق العاده سرد مى شود.

متاسفانه اکنون براى گرم نگه داشتن بدن از سیستم هاى گرمایشى استفاده مى شود، که همه محیط پیرامون ما را در زمستان ها گرم میکند. این کار، علاوه بر هدردادن انرژى ، باعث مى شود تبادل حرارتى از همه نقاط پوست بدن انجام شود و به دلیل عایق بودن پوست ، استخوان ها و اجزاى داخلى تر بدن نتوانند تبادل حرارتى خوبى داشته باشند. این مطلب باعث بروز دردهاى عضلانى و مفاصل مى شود و علاوه بر آن ، هرگونه تغییر حرارت شدید بدن ، با خارج شدن از اتاق گرم ،مى تواند به التهاب سیستم تنفس و نهایتا عدم مقاومت بدن در مقابل ویروس هاى آنفلوآنزا و سرماخوردگى شود.

امروزه براى انجام تبادل حرارتى مناسب بدن کفشهایى ساخته شده که پاها را در محیط سرد، گرم نگه مى دارند. اما چگونه مى توان در زمستان سرد امکان تبادل حرارتى صحیح و گرم شدن یکنواخت کلیه سلولها را فراهم کرد؟ بله پاسخ کرسى است.

پس از همین حالا به فکر برپاکردن آن باشید و اگر روش انجام آن را نمى دانید با پدربزرگ و مادربزرگ نازنین تان مشورت کنید. هواى اتاق خوابتان را نسبتا خنک نگه دارید و پاهایتان را زیر کرسى ببرید. خون از پاهاى شما عبور مى کند و از طریق گرماى اجاق داخل کرسى ، تمام سلولهاى بدن شما را گرم مى کند.نگران سوختن احتمالى پاها نباشید، چرا که پوست کلفت پاهاى شما به طور عجیبى در مقابل حرارت مقاوم است. علاوه بر آنچه گفته شد، سیستم عصبى شما در خواب نیز میزان انرژى انتقال یافته به سلول هایتان را کنترل خواهد کرد و به صورت خودکار  ، در صورت گرم شدن بیش از حد بدن ، به پاهایتان فرمان خواهد داد تا کمى آنها را از اجاق دور نگه دارید.

اگر مطلب بالا را یک بار دیگر به دقت مطالعه فرمایید، با پدربزرگتان موافق خواهید بود که مى گوید. زمستان فقط کرسی!

نطق بعد از دستور ، خاطره خرکی :: پدر بزرگ تعریف میکرد تازه عقد کرده بودم ، در زمستانی خانه عیال بودم ، من در یک سوی کرسی ، و پدر خانم و تازه عروس در سوی دیگر ، پاها را به قصد لمس پاهای عروس به آنسو بردم ، و آرام آرام پیشروی کردم ، ......و وقتی متوجه شدم که پاهای پدر را به جای دختر اشتباه گرفته ام ، که خیلی دیر شده بود ، مثل آدمی برق گرفته.....

هر کی اینجا کلیک کنه ، دو نمره اضافه میگیره ! 


ما ، اسمال کله خر ، و گرَی کوپر! (3)
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٩/٢۱   کلمات کلیدی: ماجراهای اسمال کله خر!

نطق پیش از دستور :: لجبازی با حضرت لسان الغیب !

------------------------------

دل خسته ام از یار ، وَ دل خسته ام از خویش ،

از سختی ایام ، که بُگذشت کـــــــــم و بیش !

شادی مکن از زادَن و شیون مکن از مـــَـــرگ ،

چــــــــــون مار مَــــــزَن بر دل آزرده مـن نیش !

شـــــــادَم ز گل ِ روی تو ، ای نـــــــــو گل ِ زیبا ،

امــــــا سَــر قبر مــــــــــن بیچاره مَکُن جیش !

بگـــــــرفت نَفَسهای من از عِطــــــــــر نگاهَت ،

بـــردار پس از روی ســــــــــر من کَفَل خویش !

بر دلبـــر شیرین لب من بوســــــــــــه مَیََفکَن ،

ای آنکه کــــــــراوات زدی ، با دو سه مَن ریش!

بر صـــــــاحب آن جــــــــام جهان بین برسانید ،

ما تحت من اینجاست ، نه جـــای دَکَل و دیش! 

در جنت حق نیست به جز حـــــوری و غِلمان ،

ما هم چو شُماییم ، فقط فکـــــر پَس و پیش !

بــــــَــردار کُلَه حافظ و صــــــَــد بار چنین گوی ،

صد رحمت حق باد ، بر این شــــــاعر درویش !

یادش بخیر دبیرستان ، عصرای پنجشنبه ورزش داشتیم ، زمین ورزش دیوار بلندی داشت و نمیشد از اون دَر رفت ، ولی اسمال کله خر حلال مشکلات بود ، چفتِه (همون قلاب) میگرفت واسه چند تا از رفقا تا بریم بالای دیوار ، بعد هم خودش مثل گربه از دیوار میومد بالا ، میپرید تو کوچه و یکی یکی ما رو تحویل میگرفت ، بعد از اونهم که معلومه! ، سینما!

سالهای اول انقلاب هنوز بعضی از فیلمهای طاغوتی نمایش داده میشد ، یادمه یه روز با بر و بچ به دیدن وسترن زیبای "ماجرای نیمروز" با بازی استثنایی "گَری کوپر" (به کارگردانی "فرد زینه مان") رفته بودیم سینما حافظ ، که بعداً شد سینما فلسطین ، .....عاشق این گری کوپر ، هنرپیشه اول مرد فیلم بودم!

ناظم دبیرستان از هر کلاس یک نفر رو به عنوان جاسوس در استخدام داشت ، با دستمزد دو نمره انظباط اضافی ، که حواسشون باشه عصرهای پنجشنبه بچه ها کجا میرَن و چه میکنند! ، و همین مامور مخفی گزارش ما و اسمال بی کله و "گری کوپر" رو صبح شنبه به ناظم داده بود! ، و چشمتون روز بد نبینه ، بعد از ظهر شنبه ناظم ما و اسمال و بقیه رو صدا زد تو دفتر دبیرستان ، و بازجویی شروع شد ، از ما انکار و از آقای ناظم اصرار ، ....بالاخره اسمال کله خر واسطه شد و گفت :: قربان باور کنید اشتباه به عرض رسوندند ، یک بار دیگه تحقیق کنید ، اگه مطمئن شدید ، ما برای تنبیه آماده ایم! و ما موقتاً تا بررسی مجدد ناظم آزاد شدیم!

تو زنگ تفریح ، این اسمال بی کله بود که همه مشکلات رو حل کرد ، همچین با کله رفت تو پیشونی اون پسره جاسوس سوسول کلاس ، که چهل بار دور خودش چرخید ، انکار کرد که ما رو دیده ، روز بعد هم به ناظم گزارش کرده بود که اشتباه کرده ، و ما رو شب جمعه تو دعای کمیل دیده!......ناظم مجدداً صبح دوشنبه ما رو دعوت کرد دفتر مدرسه ، و طی مراسمی غرور آفرین ، به پاس مراتب ایمان و خدمات انقلابی ما ، یکی یه دونه کتاب "حقوق زن در اسلام" بهمون هدیه داد ، با دو نمره انظباط اضافی!

منتظر ادامه داستان باشید !

نطق بعد از دستور، عاشقانه خرکی :: دلم تنگ میشود،برای زمانی که هر روز زنگ میزدم، سلام میکردم ،و تو میگفتی:: سلام و کوفت، نالوطی میدونی چند روزه زنگ نزدی؟

هر کی اینجا کلیک کنه ، دو نمره اضافه میگیره !


ما ، اسمال کله خر ، و برتراند راسل! (2)
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٩/۱٩   کلمات کلیدی: ماجراهای اسمال کله خر!

ای یادش به خیر ، اسمال بی کله و بقیه بر و بچ تو دبیرستان ادب ، سالهای اول انقلاب بود و بازار بحث سیاسی و عقیدتی داغ ، چند تا جوجه کمونیست داشتیم که هِی به ما گیر میدادند که خدا نیست ، با هم تو حیاط دبیرستان مثلاً بحث میکردیم تا ثابت کنیم خدا هست ، البته واسه اینکه بتونیم خوب مچ گیری کنیم و یه موقع شرمنده خدا نَشیم که نتونستیم اون رو ثابت کنیم مثلاً مطالعه هم میکردیم!

اون موقع مثل حالا نبود که جوونها به کتب ضاله دسترسی نداشته باشند و اصلاً وزارت ارشادی در کار نبود ، این بود که کتاب "چرا مسیحی نیستم ؟" اثر برتراند راسل رو گرفته بودیم و چهل بار خونده بودیم ، فصل انتهایی کتاب شرح مباحثه ایست بین راسل و "پدر کاپلستون" که یک کشیش مسیحی است! ، راسل منکر وجود خداست و اون کشیش وکیل مدافع خدا!

اگه اون جوجه کمونیست که با اون بحث میکردیم کتاب راسل رو نخونده بود کارمون راحت بود ، دقیقاً گفته های کشیش رو واسه طرف تکرار میکردیم تا مات بشه ، اما اگه طرف هم مثل ما اون کتاب رو خونده بود کار سخت میشد ، مثلاً اگه اون در ابتدای بحث مثل راسل و در جواب کشیش در مقابل این سئوال که "دلیل شما برای عدم وجود خدا چیست؟" میگفت :: "عدم وجود کسی یا چیزی دلیل نمیخواهد ، این وجود آن چیز است که دلیل میطلبد" جسابی کُپ میکردیم !

و اینجا بود که اسمال بی کله به درد میخورد و به داد ما میرسید ، اینجا بود که صدا میزدیم "اسمال بیا خدا رو واسه این جوجه ثابت کن" ، و اسمال کله خر همچین با کله میرفت تو پیشونیش که چهل دور دور خودش بچرخه ، و هفت جد و آبادش شونصد بار به وجود خدا اقرار میکرد!  

منتظر ادامه داستان باشید!

نطق بعد از دستور ، عاشقانه خرکی :: دلم تنگ میشود ، برای وقتی که میگویی قابلی ندارد ، و من میروم ، و تو یادت میرود حساب بوسه هایم را در دفترت یادداشت کنی!


ما ، اِسمال کله خر ، و جنیفر لوپز ! (1)
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٩/۱٤   کلمات کلیدی: ماجراهای اسمال کله خر! ،دو واحد شعر خرکی!

نطق پیش از دستور :: بخوانید با تشکر از "کورش عزیز" !

-------------------------------

این فقط مشکل مــــا نیست که چالِش داریم ،

کـــــــــاهش ِ زاد و وَلد ، مُعضَل ِ زایش داریم !  

"سَحَـــــَرم دولت بیـــــــــدار به بالین آمـــــد ،" 

گفت برخیز که امـــــــــــــــروز هَمایش داریم !

نرم و نازک چو حـــَــــریر است اگــر دستانت ،

مُفتَخَر باش ، در این کُنگِره  مـــــالِش داریم !

مَمِه را بُرده ، از آن روست که ما بی خَبَران ،

بر سر بیضه ی جـــا مانده ، کِشاکِش داریم !

چتری از نور گرفتَه ست ، سراسیمه سرم ،

پرده هــــــا را بگشایید ، نمـــــــــایش داریم! 

"نَکونِد فِکر بوکونی مَرکَزی خَــــر اِصفَهونِس" ،

"هَم تو قِبرس زیادِس ،هَم تو مَراکِش داریم "!

از گِرانی همه جـــــــا سوخت ، بیارید کمک ،

اندکـــــــی آب بریزید که خـــــــــــارش داریم !

منقل و سوزن و بافـــــور مهیٌاست ولـــــــی ،

آن بَلا نیست ، خُمــــــاریم ، بــَـلاکِش داریم !

مرد و زن پاک سرشتند و عفیف اند و نجیب ،

در شگفتم که چرا این همه جا ، کِش داریم !

شیخ مـــــــــا گفت فقط از دل و دلــــدار بگو ،

از سیاست ننویسید که ......خواهش داریم !

بچه ها بهش میگفتند اِسمال کَلٌِه خر ، یا اسمال بی کله ! ، سیبیلهاش تازه در اومده بود ، ولی الحق و والانصاف بر عکس بقیه بچه ها که یه بیل هم نبودند ، واسه خودش حکایتی داشت ، نیمی از اوقاتش به این میگذشت که سر سبیلهاشو تاب بده تا بشه مدل چخماقی ، دور از جون شما واقعاً هم کله خر بود ، کافی بود با سرش یه ضربه بزنه تو پیشونیت ، تا چهل دور ، دور خودت بچرخی ، مشتاش هم خیلی قوی بود ، اگه یکی میکوبید تو سرت فی المجلس ده بیست سانتی از قَدٌِت کم میشد!

نمیدونم چرا یه باره یاد این اسمال کله خر افتادم ، شاید به خاطر این تبلیغی بود که خونه خان دایی دیشب دیدم ، ماهواره دارند ، نمیدونم کدوم کانال بود ، ولی تبلیغ یه قرصی رو نشون میداد واسه افزایش قد ، یه دختری رو نشون میداد با چُس مثقال قد ، ولی میگفت از وقتی یه بسته اون قرصها رو خورده ، عینهو جنیفر لوپز قد کشیده ، بی اختیار یاد اسمال بی کله افتادم ، و حکایت اون مُشتایی که عرض کردم ، و کاهش قد متعاقب اون!

تا سال چهارم دبیرستان با اسمال بی کله هم کلاس بودیم ، سال چهارم دیگه واسه خودش یَلی بود ، ما که درسمون خوب بود دو سال یه سال کرده بودیم ، و اون که هر کلاس رو تو دو سال خونده بود از ما خیلی بزرگتر بود ، بعد از پایان دبیرستان ، بر عکس ما که هوس کردیم واسه خودمون بریم دانشگاه و مثلآً مهندس بشیم ، رفت سراغ کاسبی!

افتاد تو کار کله پزی ، .....، این رو چند سال بعد فهمیدم ، زمانی که دیدم یه آقایی سوار یه پاجیرو ، که یه خانوم عینهو جنیفر لوپز بغل دستش بود ، جلوی پاهام ترمز کرد ، اون موقع اولین باری بود که این ماشین رو میدیدم ، اصرار کرد ما رو برسونه خونه ، مجبور شدم واسه حفظ آبرو هم که شده وانمود کنم خونه شمال شهره و جلوی یه ویلای شیک پیاده بشم ، و بعد مجبور شدم با اتوبوس برگردم خونه! ، خدا کمک کرد تعارفمون نگرفت !

منتظر ادامه داستان باشید!

نطق بعد از دستور ، عاشقانه خرکی :: دلم تنگ میشود ، برای زمانی که زنگ میزدم ، و میگفتم:: "چیزی لازم نداری ؟"  ، و تو میگفتی:: "نه ، فقط خودت !"

هرکی اینجا کلیک کنه ، دو نمره اضافه میگیره ! 


گریه کنید مسلمونا ....!
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/٩/۱۳   کلمات کلیدی: جدی ، فاقد خر!

نطق پیش از دستور :: فکر می کنید اگر شیخ ما (به شیوه دیگران!) قرار بود چیزی بگوید یا بنویسد ، که مریدان را چنان بگریاند ، که اشک از مشکِشان سرازیر شود چه میگفت؟ پس بخوانید سه خبر زیر را و به ارتباط بین انها فکر کنید !

1-به گزارش خبرگزاری فارس، پروژه 26 میلیون دلاری «طبیب» به کارگردانی «فلیپ اشتولتسل» مدتی است که در آلمان کلید خورده است ، این فیلم که محصول سینمای آلمان است، بخشی از زندگی حکیم ابوعلی‌سینا (با بازی بن کینزلی)، طبیب ایرانی را روایت می‌کند ، که جوانی مسیحی به قصد آموختن علم پزشکی ، به نزد او در اصفهان می‌رود.

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13910522000503

2- به گزارش عبرت نیوز فیلمنامه "طبیب" ، اثر "رایان برگر" است ، که بر اساس رمان "مدیکوس" (به معنای طبیب) اثر "نوا گوردون" نویسنده آمریکایی، نوشته است. این رمان در سال ۱۹۸۶ منتشر شد و بیش از "بیست و یک میلیون نسخه" از آن در دنیا به فروش رسید.

http://ebrat.ir/?part=news&inc=news&id=46361

3- مدیر انتشارات تعطیل شده اسطوره گفت ، کار نشر در ایران سوددهی اقتصادی چندانی ندارد که بتوان با سرمایه بازگشتی، موسسه انتشاراتی را سرپا نگه داشت و به همین خاطر نشرمان را تعطیل کرده‌ایم ، وی افزود: وقتی تیراژ کتاب در ایران در حد 1000 و 1500 نسخه است، چه امیدی می‌توان به بازگشت سرمایه در کار نشر داشت؟!

http://www.asriran.com/fa/news/191016

نطق بعد از دستور ، از دکتر علی شریعتی  :: تاریخ ما سرشار از شهید است ، ولی آنچه اکنون به آن بیشتر نیاز است اندیشه و عقلانیت است !

هر کی اینجا کلیک کنه ، دو نمره اضافه میگیره ! 


دنیا شده وارونه !
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/٩/۱۳   کلمات کلیدی: رباعی ، خبری ، خرکی!

نطق پیش از دستور :: خوب وقتی الاغ حضرت شیخ هوس شطرنج بازی کنه ، اینجوری میشه دیگه ، بخوانید خبر دوازدهم را ::

شَه دارد و اسب و فیل و سـرباز خرم ،

در عَرصِه ی شطرنج نظــــــــر باز خرم !

مادینه "رُخ" اَم حاضـــــر و آماده ، ولی ،

دنیا شده وارونه ، کُنَد ناز خَـــــــــــرَم ! 

نطق بعد از دستور :: و الاغ "انگولکچی" عزیز از جانب اسبی چموش "کیش" شده و "رخ" او در خطر است ، و در این باب از حضرت شیخ طلب کمک کرده است ، از عالیجناب "کارپف" یا حداقل "کاسپاروف" یا دیگه حداقل "فیلسوف قزوینی" تقاضای راهنمایی داریم ، برای این مرید دلسوخته ....بخوانید با تغییری اندک!

"کیش" از طرف ِ "اسب" شده تا خر من // این کار شده باعث درد ســــــــــــر من !

ای شیخ ، بگو چه میتوان کَـرد که "شاه" // بیرون بکشد از "رُخ" سیمین بر مــَـــن ؟ 

قانون بقای کوانتومی خریت ، از وبلاگ شیخ نهایی ::خریت هیچگاه به خودی خود پدید نمی آید ، و هیچگاه از بین نمی رود ، بلکه از نوعی به نوع دیگر تغییر شکل میدهد! 

هر کی اینجا کلیک کنه ، دو نمره اضافه میگیره !


هنوز داغی ، خودت حالیت نیست !
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٩/۱٢   کلمات کلیدی: خاطره های خرکی !

یادش به خیر ، خوابگاه که بودیم ، وقتی یکی جوکهای قدیمی و تکراری تعریف میکرد ، بهش میگفتیم جوکهای زمون مصدق تعریف نکن ، مثلاً میگفت :: "وقتی چند تا مرده واسه یکی از مرده شورهای سابقه دار میبرند بشوره ، میبینه یکی از مرده ها التماس میکنه ، میگه بابا من زنده ام ، هنوز نَمُردَم ، منو برگردونید خونه ، ......تا بالاخره یکی از همکارهای اون بهش میگه ، بابا این زنده اس ، بزار بره خونه ، و اون مرده شور سابقه دار میگه ، بابا فکر کردی ما بار اوٌلِمونه ، تو هنوز نمی فهمی ، این مُرده ، منتها هنوز داغه ، خودش نمیفهمه !" .....حالا عجله نکن عرض میکنم !

ولی خدایی این یکی دیگه جوک نیست ، یه خاطره اس که ما (این "ما" یعنی خودمان ، با صدای گاو اشتباه نگیرند مریدان) شاهدش بودیم ، عموی یکی از دوستان شیخ ما فوت کرده بود ، تو مرده شورخونه بین دو تا مرده شور بحث و جدل بود ، این یکی مرده شور به اون یکی میگفت تو دَه تا مُرده شُستی ، اون یکی میگفت یازده تا ......بالاخره بحث بالا گرفت ، و مرده شوری که احساس میکرد کلاه رفته سرش به اون یکی گفت:: ببین یه مرده کردی تو "....نَم" ، ده تا مرده میکنم تو "کو...." ، که البته ما واسطه شدیم و عموی دوستمون رو اون وسط نجات دادیم ، ......بابا عجله نکن عرض میکنم !

بی خیال ، آهان ، داشتم میگفتم ، وزیر محترمه بهداشت گفته :: نمیگذاریم قیمت دارو و اقلام مورد نیاز پزشکی گرون بشه ، نمیذاریم به مردم فشار بیاد ، ولی  از اون طرف یه نماینده میگه اقلام پزشکی از یک درصد تا دویست درصد گِرون شده ، بعد نرخ تورم این وسط 26 درصد اعلام میشه که نه سیخ بسوزه نه کباب ، .......حالا چرا اینها رو عرض کردیم ؟ هیچی ! .....این اخبار رو که میخونم ، گاهی فکر میکنم واقعاً خَرَم ، دلم میخواد بشینم یه دل سیر عرعر کنم ، اما هر چی تو آینه نگاه میکنم حضرت شیخ رو میبینم ، .....هیچی ، فکر میکنم من همون خَرَم ، منتها داغَم ، هنوز خودم حالیم نیست!......اصلا خودت برو لینک زیر رو بخون ، به من چه؟

هر کی اینجا کلیک کنه ، دو نمره اضافه میگیره ! 

لطیفه خرکی ، ارسالی از صاحب وبلاگ "دلنوشته های یک بازنشسته" :: در ولایت ما روزی در قبرستان  مرده ای دفن میکردند ، شخصی برای کمک و صواب در خاک ریختن کمک می کرد ، ولی در کارش ناشی بود ، شخص دیگری من باب فضولی وقتی خرابکاریهای او را می دید برای عرض ارادت بیشتر جلو رفت و گفت:: اون بیل را بده به من  بابا ...دی توی قبر مرده !!!!


تو جهنم پارتی نداری ؟
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/٩   کلمات کلیدی: خاطره های خرکی !


ما (این "ما" یعنی خودمان ، با صدای گاو اشتباه نگیرند مریدان) هم مثل هر بشر دیگه پریروز احساس کردیم کمی تا قسمتی شیطون رفته داخل جلدمان (این "جلدمان" هیچ ربطی به "سِجلٌمان" یا همون شناسنامه مان نداره) ، دلمان گرفته بود از گرانی و سر در گُمی بیماران و بیکاری جوانها و هزار کوفت زهر مار دیگه ، و خلاصه حسابی احساس کردیم ......اصلاً بی خیال چرا این رو گفتیم ؟ .....عرض میکنم !

دیروز این آقای بصیرتی ، واقعاً خدا حفظش کنه ، حسابی باهامون صحبت کرد ، و با افزایش آگاهی ما باعث شد شیطون با سرعت شونصد کیلومتر از ما فاصله بگیره ، از مشکلات اقتصادی و اخلاقی شیطان بزرگ گفت ، از گوانتامو و ابو غریب ، از بحران اخلاق و خانواده ، از اینکه خانواده ها ، جوانهاشون رو بدون مسئولیت رها میکنند به حال خود تا تو فساد و شهوت غرق بشن ، از اینکه این بهشتی که از اون تبلیغ میشه جهنمی بیش نیست ، ....خیلی خوشحال شدم که تو اون جهنم زندگی نمیکنم ، خیلی خدا را بابت اینکه توفیق زندگی تو بهشت واقعی قسمت شیخ و مریدان شده شکر کردم!

امروز پدر خانم به ما سر زده بود ، احساس کردم شیطون رفته تو جلدش ، مو به مو همون حرفایی که آقای بصیرتی برام گفته بود مثل ضبط صوت براش تکرار کردم ، خوب به حرفام گوش کرد ، بعد نگاه عاقل اندر الاغی بهم انداخت و گفت ، راستی دیروز به خاطر کاری فرودگاه بودم ، آقای بصیرتی رو دیدم ، اومده بود پسر و تازه عروسش رو راهی ترکیه کنه ، میگفت خیلی زحمت کشیدم تا تونستم واسشون گرین کارت بگیرم ، اگه خدا قبول کنه هفته آینده این موقع از لس آنجلس صداشون رو میشنوم !

راستش یاد "اصغر سمسار زاده " یا همون "اصغر ترقه"  هنرپیشه سینمای زمون شاه افتادم ، که انگشتاش رو میزد به سرش و با لهجه خاص خودش میگفت :: "نکن همچین ، نکن همچین ....وقتی تو میکنی همچین ، میشه همچین" ....فردا بهش زنگ میزنم ، به اصغر ترقه نه ، به آقای بصیرتی ، میخوام بپرسم ببینم تو جهنم پارتی ما میشه؟ .....و چه زیبا گفت "حضرت شیخ نهایی" ::

در فـــــــراق ِ گل اگــــــــــَـــر یادی ز بلبل می کنی ،

خـــوش صدا باشی اگـــر ، سال دگر گُل می کنی !

"گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید" 

هیچ باکـــی نیست وقتی کیسه را شُل می کنی !

"در بیابان گــــــــــــر به شوق کعبه خواهی زد قدم "

صید مهرویان چــــــــــــــــرا در شهر آمُل می کنی ؟

"من نخواهم کــــرد ترک لعل یار و جــــــــــــام مِی "

تا نصیحت لشــــــــــــــــکر نادان و مُنگُل می کنی !

"مشکلی دارم  ،  ز دانشمند مجلس باز پـــــُـرس "

گوشمان کَـــــر شد چــرا پیوسته غُلغُل می کنی ؟

" خوش خــــرامان میروی ، چشم بد از روی تو دور"

من کچل گشتم ، تو فکــــــــر زلف و کاکُل میکنی !

"ریرکی را گفتم این احـــــوال بین ، خندید و گفت "

خــــــــــانه ویران گشت و تو تعمیر آغُل می کنی !

"گفت حـــــــافظ آشِنایان در مقـــــــام  ِحیـــــرَتند "

عاقبت با شعر خود ما را چــــِـل و خُــل می کنی ! 

نطق بعد از دستور ::.....هر کی شیطون بره تو جلدش اخراجه !


در آداب اختلاس !
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/٩/٦   کلمات کلیدی: گشت و گذار مجازی !

 … و اختلاس بر وزن اسکناس اندر لغت سرقت را گویند و اخصّ آن سرقت دیوانیان است از خزانه ، و در تسمیه‌ی این کلمه عقاید متفاوت است؛ زمره‌ای کتابت آن با (صاد) کرده و ریشه‌ی آن را «خلوص» دانسته‌اند و حجّت ایشان اینکه مأمور مختلس را ارادت و اخلاص چنان است که کیسه‌ی خویش را از خزانه‌ی دیوان فرق ننهد و جدایی در میانه نبیند. چنان که شاعر فرماید:

خلوص نیّت و اخلاص چون به پیش آمد // ز جیب خویش منه فرق، جیب دولت را !

ببر ز کیسه‌ی دیوان و قصـر و کاخ بساز // به خویش راه مده خـــــواری و مذلّت را !

گروهی دیگر اختلاس را از «اختلال حواس» گرفته و به همین علّت مختلسین را از سیاست و مجازات معاف دانسته‌اند.

ز اختلال حواس اسـت اختلاس ای دوست // که هوشیـــار بدین کـــــار تن نخواهد داد!

جنـــــــون محض بود، ورنه مرد روشن رای // سر از برای یکی پیرهن نخواهـــــــــد داد!

خواجه علی طفیلی در رساله‌ی «مصباح المختلسین» اختلاس اندک را تحریم فرموده و حجّتی که آورده این است که چنین مختلس را یارای ارضای فراتر از خود نیست ، و گاه باشد که مغرضین بر وی حسد برند و به زندانش اندازند.

در پی دانه مــــَـــــــرو هم‌چو کبوتر که تو را // عاقبت بَهــــــــــر یکی دانه به دام اندازند !

صید کن شیـر صفت، نیم بخور، نیم ببخش // تا به هر جــــا که روی بر تو سلام اندازند!

و بر مختلس است که در امر اختلاس، همّت بلند دارد و از مسروقات خویش بخشی گران نثار فراتران کند ، و عمر در شادکامی به سر آورد که گفته‌اند:

تو دزدی می‌کن و در کیســــه انداز // که دزدان راست در این ره سرودی !

اگــــــــر دزدی نباشـــــــد در ادارات // در استخدام دولت، نیست سـودی!

برگرفته از   http://www.vazin.blogfa.com